ثروت زایی

وبلاگی برای افزایش ثروت و درآمد شما

کارت ویزیت! کمکم کن
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۳   کلمات کلیدی: کارت ویزیت ،تبلیغات

پارسا حسینی

 

اینجا ایران است. سرزمین مدیرانی که تا مجبور نباشند، نمی پذیرند! (البته دور از جان عده ای)

من دوست ندارم جزو آن دسته از افرادی باشم که همیشه با چماق بدبختی  و بی فرهنگی بر سر ایران و ایرانی می کوبند و همۀ رفتارهای بد و پیش پا افتاده را ویژه ایران و ایرانی می دانند. که از درون خودمان را سوزانده ایم و از بیرون مردم را، مثلاً.

ایضاً نمی خواهم جزو آن دسته از افرادی باشم که ایران و ایرانی را قومی خاص و ویژه و برجسته و متمایز و فاخر و چه و چه می دانند. که هنر نزد ایرانیان است و بس، مثلاً.

نه! من معتقدم که ایران هم مثل خیلی از بلاد دیگر، چه بلاد کافر و چه بلاد دوست و برادر! هم خوب دارد هم بد و هم متوسط. اتفاقاً گمان دارم که متوسط ها در ایران بیشتر اند. به خاطر اوضاع سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی، اعتقادی و جغرافیایی. این ها را گفتم که نگویید همه را با یک چوب می زنم و آدم وجب بُری هستم کلاً.

مدتی بود که فکری شده بودم که نکند من بر اساس این اتفاق که خودم بازاریابی محورم، دوست دارم و یا می خواهم و یا می کوشم که گوش همه را بگیرم و بپیچانم به سمت بازاریابی. دیدید عده ای را که مثلاً فلان رشتۀ کاری یا تحصیلی که مختص آنهاست، بهترین رشتۀ کاری و تحصیلی است و بقیه عوام چون به اندازۀ آنها غرق در آن فضای کاری و شغلی نیستند، بنابراین بی شعوراند، دور از جان شما. یا رویه ای مثل پرسپولیسی ها و استقلالی ها که هیچ یک از طرفین از نظر طرف مقابل چیزی از فوتبال نمی فهمد.

می خواهم سعی کنم که خوب طرح مسئله کنم پس سعی کنید که حوصله تان سر نرود!

خلاصه اینکه فکری شده بودم که نکند حالا که ما خودمان این کاره ایم، فکر می کنیم که بازاریابی خیلی مهم است و کاربردی و حیاتی و چه و چه. برای اینکه به هر دوست و آشنایی که می رسیدم سعی می کردم که سر از کار و بارش دربیاورم. سر حرفش که باز می شد و شروع می کرد به آه و ناله از اوضاع بد کاری اش، خطاهایش را می شمردم پیش خودم. بعد هم سرم را هی تکان می دادم از روی همدردی و چیزی را که می دانستم نمی گفتم. فکر می کردم که کو گوش شنوا؟ این آدم باید سرش به سنگ بخورد تا بفهمد. باید مجبور بشود بیاید یک پولی بدهد تا یک نفری مثل من همان چیزهایی را که می دانستم و نگفتم، بیاید و دانسته ندانسته بگوید.

همین چند روز پیش در مجالست آشنایی بودم که  از قماش پزشکان بود. فکر می کرد چون تخصص دارد و مدرک دکتری علامۀ دهر است به زعم خودش. از تحلیل های نیم بند سیاسی اش که بگذریم، از رفتارهای مدیریتی اش دیوانه شده بودم.

نسخه هایی می پیچید که داروهای تجویزی اش در دکان هیچ دوا فروشی پیدا نمی شد. کمی که با هم بحث کردیم، سر مطلب را انداخت توی مسائل بازاریابی. هی نالید و نالید. از مردم، از رقبا، از دولت، از در، از دیوار، نالید و نالید.

به او گفتم که فعالیتهای بازاریابی اش را برایم شرح دهد. کمی مِن و مِن کرد و یک چیزهایی گفت در این خصوص. کاشف به عمل آمد که این آقای متخصص هم مثل خیلی های دیگر، بازاریابی را در سر و کله زدن با دو سه تا بازاریاب نابلد و چاپ و طراحی خلاصه می کنند و بس. وقتی که داشت حرف می زد هی می شنیدم که می گفت: کارت ویزیت! کمکم کن!

بعد از مدتی که حرف زدیم و توانستم متوجه اش کنم که اشتباه می کند و بازاریابی چه هست و چه نیست، گفت: اوکی! من مشکلی ندارم، کارت ویزیت هایم را این بار شما چاپ کنید، ببینیم چه می کنید!

فکر کردم که یا من بد گفته ام و یا او خوب مُلتفت نشده است که در هر دو صورت، گرفتاری بیخ ریش من بود. فهمیدم که جای مان درست نیست. نه اینکه جای بدی نشسته ایم ها. منظورم این است که جایگاهمان درست نیست. او فکر می کرد که همه چیز را باید بداند ولی اینطور نبود. سعی کردم که سر جاهای خودمان قرار بگیریم. این بار من دکتر شدم و او مریض. سعی کردم تشخیص درستی بدهم و کسب و کارش را به خوبی معاینه کردم. بعد نسخه هایی را نوشتم و به او دادم.

بعد از چند روزی تماس گرفت و این بار دیگر نمی گفت: کارت ویزیت! کمکم کن.

راستش را بخواهید هنوز هم فکری هستم که نکند من چون خودم بازاریاب محورم، فکر می کنم که بازاریابی ...