ثروت زایی

وبلاگی برای افزایش ثروت و درآمد شما

ماهیگیر و بازرگان
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٥   کلمات کلیدی: داستان های دنیای تجارت

پارسا حسینی

 

یک نفر یک داستان کوتاه برایم تعریف کرد. شاید شما هم شنیده باشید. به هرحال داستان این است:

روزی ماهیگیرپیری در کنار رودی نشسته بود و به ماهیگیری مشغول بود. مرد بازرگانی او را دید. جلو رفت و به او گفت: ای پیرمرد آیا می دانی که اگر بتوانی دو برابر بیشتر از مقداری که هر روز صید می کنی، ماهیگیری کنی، پس از مدتی با فروش مازاد آن می توانی یک قایق ماهیگیری بخری و میزان صیدت را چند برابر کنی و بعد از فروش مازاد صیدت چند قایق دیگر بخری و میزان صیدت را چندین برابر کنی و سپس می توانی یک شرکت شیلات راه بیندازی و سهامش را به فروش برسانی و یک آدم ثروتمند بشوی؟! پیرمرد ماهیگیر رو به مرد بازرگان می کند و می گوید: پس از اینکه ثروتمند شدم، چه می شود؟ و مرد بازارگان می گوید: می توانی دوران بازنشستگی خود را در کنار نوه ای که دوستش داری به ماهیگیری بپردازی و بی هیچ دغدغه ای خوشبخت و خوشحال باشی. و پیرمرد می گوید: یعنی مثل همین حالا باشم؟!  

این داستانی بود که یکی از دوستانم با ذوق و شوق فراوان برایم تعریف کرد و بعد با سکوت به چشمانم نگریست تا تأیید و تشویق مرا هم بشنود. ولی ... ولی ... من... نتوانستم او را خوشحال کنم. چون من نمی توانم این داستان را قبول کنم. در این داستان چیزی مثل یک حقۀ ظریف نهفته است.

به نظر من این داستان می خواهد یک جور قناعت مرتاض گونه را القاء کند. درست مثل این طرز تفکر که "به هرچیزی که داری قانع باش". ظاهر این داستان این است که خوشبختی چیزی است که ما آن را داریم و بعد خودمان آن را از دست خودمان می گیریم و گم اش می کنیم و بعد تا آخر عمر جان می کنیم که آن را به دست بیاوریم و بعد می فهمیم که ای دل غافل این همان چیزی است که داشتیم اش!

ولی یک جور سکون و انزوا و گوشه گیری در این تیپ داستان ها نهفته است که به خوبی درک نمی شود. به نظر من زندگی با همین هیجان ها و جنگیدن ها و تلاش کردن ها و سخت کار کردن ها و حس کمال خواهی ها و رقابت ها و شکست ها و غم ها و شادی ها و ... زندگی است. مسلماً "سنگ جلوی پای کسی می افتد که در حرکت است" و باید بدانیم که "آب هم اگر یکجا بماند می گندد" چه برسد به ما آدمها که برای گندیده شدن بستر خوبی داریم حداقل در قیاس با آب. به هرحال من از شخصیت این بازرگان بیشتر خوشم آمد تا آن ماهیگیر. البته به دوستم چیزی نگفتم که فکر نکند می خواهم ادای آدم های همیشه متفاوت را دربیاورم!

به نظر شما چرا بیشتر ما آدمهای امروزی از چنین داستانهایی کیفور (به قول بچه های امروزی، کف بر) می شویم؟